خسته ام ازهمه ی بی سروسامانی ها
خانه ای ساخته ام خانه ی ویرانی ها
عقل آزرده ی ایهام خدای بدونیک
روح بیچاره ی یک جسم وپریشانی ها
هرکه بادردخودش درقفسش حیران است
درد من مرگ گلی هست از انزانی ها
مستی عشق کجا و من آزرده کجا
راهم انگار سرابیست پر از کانی ها
آرمانم همه اش اوج شکستنها بود
چه بگویم که خداهست سخندانی ها